مپرس از حال من سرگشته ام دیوانه ام امشب

مقیم کوی دردم  ساکن غم خانه ام امشب

به جان چشم انتظارت مانده ام اما نمی دانم

ز دیدار تو روشن می شود کاشانه ام امشب؟

شرار شعله بر جان من افکندی ، نمی ترسم

که گرد شمع رویت واله و پروانه ام امشب

مرا جا ده میان گرمی آغوش پر مهرت

لبت را غنچه کن ای گوهر دردانه ام امشب

مرا افسون چشمان تو از خود می برد، دانم

به روی دوش مردم می روم تا خانه ام امشب

تمام عمر من در انتظار دیدنت طی شد

تو را آسان رها سازم مگر دیوانه ام امشب ؟

اگر از عشق احسان قدر ارزن در دلت مانده

منور کن ز حسن خویشتن ویرانه ام امشب


شاعر احسان اکابری