یا او ز آه و ناله ی زارم خبر نداشت

یا داشت ، آه من به دل او اثر نداشت

تنها مرا ز دیده ی رحمت فرو نهاد

تنها مرا ز خاک ره خویش برنداشت

آن روزها که سینه ی من گرم عشق بود

هر گز دلم ز روز جدایی خبر نداشت

بگذاشت در خمار غم بی کسی مرا

رفت آنکه تاب دیدن چشمان تر نداشت

هر چند روی سینه ی من پا گرفته بود

پاس وفا و مهر مرا چون تبر نداشت

با دوستان یکدل خود گرم عیش بود

آگاهی از وجود من در به در نداشت

این چرخ،دانم از چه سبب جور می کند

دست محبتی که کشد روی سر نداشت

بیچاره آنکه غصه ی خود را به چاه گفت

بیچاره آنکه همسفری در سفر نداشت

بی فایده ست هر چه نصیحت شنیده ایم

تا بوده ایم مشکل ما چاره گر نداشت

اشکم در انتظار تو جان می دهد بیا

اشکی نریختم که چو آتش شرر نداشت

تدبیر کار من نه به پند و نصیحت است

دردی که می کشم دگری بر جگر نداشت

ای دل بس است، حال مرا زارتر مکن

عمری فغان نمودی و دیدی ثمر نداشت

احسان، ندید ، روی جوانی و پیر شد

مانند غنچه حق شکفتن مگر نداشت ؟

شاعر احسان اکابری