تا جان به تنم هست وفا کن با من

آن کینه ی دیرینه رها کن با من

بعد از تو غریبه گشته ام با همه کس

بازآ، همه را تو آشنا کن با من

 

 

دل فرش قدمهای تو ای مادر باد

لب بوسه ده پای تو ای مادر باد

جان من و جان هر دو عالم یکجا

سرگشته و شیدای تو ای مادر باد

 

 

 

دور از همه کس به خانه تنها مانده

احسان که در این میانه تنها مانده

ای شمع اگر همدم خود می جویی

اینست که کنج خانه تنها مانده

 

بر روی دو دست نقد آهی دارم

بر دست کریم تو نگاهی دارم

گفتی که مرا خانه ی دل جا باشد

آن را هم اگر شکسته خواهی دارم 

 

جان منی ای عشق تو آرامش من

روح منی ای یک نگهت خواهش من

یاد تو مسکن دل مضطرب است

ذکر تو دواست بر دل سرکش من

 

 

 

از ره نرسیده است و شاعر شده است

شعری نسروده است و ماهر شده است

این بی هنری که اوستادش خوانند

دجال یه چشم است که ظاهر شده است

 

 

 

از ره نرسیده اند و شاعر شده اند

شعری نسروده اند و ماهر شده اند

این بی هنران که لاف عیسی (ع) دارند

دجال یه چشمند که ظاهر شده اند