سهل است عاقبت شررت آتشم زند

گریان شوی و چشم ترت آتشم زند

هق هق کنی و گوشه ی چشمت نشیند اشک

بغضی که گشته همسفرت آتشم زند

بر روی گونه سر بخورد اشک گرم تو

داغ نشسته بر جگرت آتشم زند

با ناز می نهی قدم خود به روی خاک

می ترسم عشوه ی کمرت آتشم زند

از روی شوق پیش تو ای آفتاب حسن

شبنم شدم که یک نظرت آتشم زند

دستم بگیر و پیش خودت جای ده مرا

آغوش خود گشا که برت آتشم زند

تا کی میان شام محن ناله سر دهم

وقت است خنده ی سحرت آتشم زند

در انتظار یک نگهت مانده ام هنوز

تا چشم ناز و عشوه گرت آتشم زند

شاید دمی که بوسه زنم بر لبان تو

گرمای جسم پر شررت آتشم زند

عمریست بی حضور تو تنها نشسته ام

کو قاصدی که با خبرت آتشم زند ؟


شاعر احسان اکابری