سلام

این شعرم رو به سرکار خانم محمدی و شوهرشون تقدیم میکنم


روی لوح سینه ام زنگار درد و غم نشست

آهی از دل بر کشیدم غصه بر عالم نشست

یاد او کردم ، ز حسرت بغض آمد در گلو

اشک شد یاریگرم در چشم هایم نم نشست

در غرور و جهل بودن عیش را بر باد داد

دوده ی این ناسپاسی بر بنی آدم نشست

عیش عالم داشتن تضمین روز حشر نیست

روی خار تیز ره هم قطره ی شبنم نشست

از عیار ما نمی کاهد سخن های حسود

کی غبار از طعنه ها بر دامن مریم نشست؟

صدر مجلس جای دونان نیست ای پیر فلک

بی جهت قارون چنین بر مسند حاتم نشست

تا مگر صیدم شود یک لحظه ی دیدار تو

چون کمان بر پشت من از انتظارت خم نشست


شاعر احسان اکابری

shereno.com