چو اختیار من و دل به دست یار منست
رهایی از غم هجران نه اختیار منست
گمان مکن که ز یادت فراغتی دارم
چرا که گر تو نباشی غمت کنار منست
ز سوز سینه ی من با خبر نه ای ، ای شیخ
جهنمی که تو گویی کم از شرار منست
اگر چه شانه ی من تکیه گاه خلقی بود
کنون که خسته و زارم که غمگسار منست ؟
من از وفای تو تنها به یاد خرسندم
دمی که یاد من آری همان بهار منست
نمی شوی تو ز حالم خبر مگر آن دم
که دست باد صبا مشتی از غبار منست
خدای را چه شود گر به خویشتن گویی ؟
نظر کنم به اسیری که بی قرار منست
به شام هجر تو هر چند در تب و تابم
خیال روی تو تنها انیس و یار منست
ندارم ار زن و فرزند لیک دلشادم
که بیت بیت غزل شمع بر مزار منست

لینک شعر در سایت آوای دل
شاعر : احسان اکابری