مردان حق به وعده ی خود پا نمی زنند

جان می دهند و روز وفا جا نمی زنند

در باغ معصیت که پر از خار بوته است

هرگز قدم ز بهر تماشا نمی زنند

یک دم فریب وعده ی دنیا نمی خورند

لب را به آب مانده ی دنیا نمی زنند

مانند چشمه صاف و زلالند و بی ریا

زیرا به حسن باطن خود پا نمی زنند

شاه و گدا به دیده ی ایشان برابرند

طعن از برای شه به گداها نمی زنند

پرده ز کار مردم عالم نمی درند

سنگی به سوی مردم رسوا نمی زنند

از آن زمان که گوهر خود را شناختند

خیمه در این خرابه چو عنقا نمی زنند

لینک همین شعر در سایت شعر نو

شاعر : احسان اکابری


راستی وبلاگ داداشمه خوشحال میشم بهش سر بزنید

http://akaberi-e.mihanblog.com