مسلمانان چرا اینگونه دور از هم؟

چرا دشمن ؟

چرا بدخواه یکدیگر؟

مگر قران نمی خوانی ؟

که ما با هم ، دوتا روحیم در یک تن

گمان دارم نمی دانی ؟

که فتوا میدهی بر قتل من دائم

به فتوا خونم ار ریزی حلالت می شود آیا ؟

نمی دانم

چرا با کافران هم عهد و پیمانی

به خونم تشنه ای

بازیچه ی  دست یهودانی

کمر بستی به قتل من

مبارک بر تو بادا این مسلمانی !

ره کج رفته ای

گمراه و حیرانی

تو هر فتوا که می خواهی بگو اما

ندارم ترسی از مردن

 چرا باید بترسم من ؟

تو پنداری همه مانند تو از مرگ می ترسند ؟

نمی ترسند !!

حسین بن علی را می شناسی تو ؟

من از یاران او هستم

شهادت آرزوی من

برو دیگر

مرنجان بیش از این خود را

مهل تا بیش از این خندد

به ریشت مشرک و کافر

ز غفلت سر برون آور

برادر بس کن این خامی


همین شعر در سایت شعر نو

احسان اکابری