ز دستم می برد دل را نگاهش

به جان می ترسم از زلف سیاهش

ندارم غیر خون در ساغر دل

به لطف عشوه های گاه گاهش

دگر حرف خرد هم معتبر نیست

هزیمت كرده هر سویی سپاهش

دلم شد خاك بوس آستانی

كه بر كس سر فرو ناورده شاهش

به زیر بار خجلت آب گردد

اگر خورشید بیند روی ماهش

عنان دل به دست دوست دادم

خوشا بر آن كه حق باشد پناهش

بدا بر حال احسان روز محشر

خدا گر نگذرد از اشتباهش

همین شعر در سایت شعر نو
احسان اکابری