به داغت همچو شمعی تا سحرگه زار می نالم

سراپا  شعله ام  من  با  تنی  تبدار می نالم

به جای آنکه گیری دست من با دیگری رفتی

نماندی تا ببینی تکیه بر دیوار می نالم

میان انجمن لبخند شادی می زنم اما

 به دور از چشم نامحرم به حالی زار می نالم

غم خود را به مردم بعد ازاین دیگر نمی گویم

به کنج درد و ماتم فارغ از اغیار می نالم

به ظاهرهمچو موجم من ، پریشان حال و سرگردان

به ناله همچو نی مانم ، ز بس غمبار می نالم

ندارد قصد خفتن آتش عشقت میان دل

من از داغ جدایی تا دم دیدار می نالم

چرا هرگز خبر از حال زار من نمیگیری

من از این سرگرانی کردنت ای یار می نالم

چو ابر از برق چشم آتشین دوست می گریم

چو بلبل در هوای آن گل رخسار می نالم

به خامی کردن گل تا زند لبخند ، می خندم

پس از تاراج گل با دیدن هر خار می نالم

به روی شانه دارم کوه محنت ، کوه ماتم را

ز بس بار بلا شد بر سرم آوار می نالم

مدار زندگانی از چه بر بیداد می گردد

من از دست فلک وین دور چون پرگار می نالم

ز احسان تا که پرسیدم ز بیداد که می نالی ؟

کشید از سینه آهی کز دل بیمار می نالم

 شاعر : احسان اکابری