آوازه ی حسن تو گرفته ست جهان را

در خاک نشانده ست قدت سرو چمان را

در راسته ی قند فروشان گذری کن

لبخند بزن تا که ببندند دکان را

چندیست که آشوب تو برخاسته از جای

در بردن دل بسته ، ید راهزنان را

هر قوم که وصف تو شنیدند رمیدند

در مملکت خویش شکستند بتان را

لبخند تو چون چشمه ی جوشنده زلال است

دریاب به یک جرعه من تشنه لبان را

گرد لب و چشم تو چنان خط ظریفیست

ترسم که به حیرت فکنند فرشچیان را

پیش تو دلم گم شد و روز آمد و شب رفت

قدر تو ندانستم و کشتند زمان را

هر چند که در پیرهن شرم نهانی

آوازه ی حسن تو گرفته ست جهان را


شاعر احسان اکابری