ای در عجب از صورت تو قرص قمرها

وی داشتنِ چون تو پسر ، رَشک پدرها

در داغ تو هی خاک به سر کردم و هر بار

هی خاک به سر کردم از این خاک به سرها

تو آیت احساس خدا بودی و یک چند

از عرش فرود آمده بودی به بشرها

می نالم و سهل است که درمان نپذیرد

داغی که ز یک شهر شکسته ست کمرها

برخیز چو قُقنوس از این آتش و بُگذار

چون آینه ها محو تو باشند نظرها



احسان اکابری