غصه ی هجران

وصلت نصیب غیر شد و غم نصیب من

این نیست شرط عهد  وفا دلفریب من

تا کی به بزم مدعیان جلوه می کنی ؟

خواهی مرا به سخره بگیرد رقیب من؟

زودست آن زمان که بیایی و بنگری

سنگی شکسته بر سر گور غریب من

دیدار دوست چاره ی درد منست و بس

رنجم مده به داروی دیگر طبیب من

آنگونه ام که سوی من ار کس نظر کند

خون بارد از دو دیده ز بخت عجیب من

گر تاب کوه محنت و غم داشتم ، کجا؟

خم می شد از فراق تو پشت شکیب من

یک عمر بار غصه کشیدم ، بیا بس است

مگذار غرق درد و بلایم حبیب من

احسان لب از شکایت هجران فرو ببند

ورنه غمی چو داغ تو گردد نصیب من

شاعر احسان اکابری