کجا دشمن کند آن را که کردند دوستان با من

پر از فریادم امشب همرهی کن آسمان با من

طلسم شهر سنگی را به خونخواهی من بشکن

دل اهریمنان را در هواخواهی  من بشکن

چرا یکجا نشینی همتی کن دست یاری باش

به جای آنکه چون مرداب باشی رود جاری باش

به جای آنکه چون مرداب باشی در گذرگاهی

بپرس از خویشتن یکبار از دنیا چه می خواهی

که تو مرغی و خود را پایبست این زمین کردی

چرا دل کنده ای از آسمان با خود چنین کردی

ز جا برخیز و سهم خویش را از زندگی بستان

چو ماه ی باش و از خورشید هم تابندگی بستان


احسان اکابری