به خیالی که تو در برکه بیفتی ناگاه

هی زدم سنگ بر این آینه ی آب ای ماه *

تیره بختیست که در وصل جدایی بکشم **

تا کی از دور نگاهت بکنم ؟ تا کی؟ آه

ترسم این است که هرگز به عزیزی نرسد ***

قصه ی غربت این یوسف افتاده به چاه

همسفر کیست در این منزل سرگردانی ؟

به چه امید قدم را بگذارم در راه ؟

عشق مانند هوس نیست که آسان برسد

سوزنی گم شده در پهنه ی انباری کاه

عاقبت قسمت من نیز ورق خواهد خورد

آخر این مرثیه ها می گذرد خواه نخواه


*در مورد اول من چه زدم نوشته بودم استاد کرمی عزیز گفتند هی زدم بنویس
در دو مورد دیگه خودم شک داشتم 
** من بچشم نوشته بودم استاد کرمی عزیز بکشم رو پیشنهاد دادن 
*** من نکشد رو نوشته بود استاد کرمی عزیز نرسد رو پیشنهاد دادن

شاعر احسان اکابری