من در قفس اسیر و تو در آسمان رها
تو تا افق پریدن و من محو ناکجا

تلخست آنکه اوج بگیرند و بنگری
از پشت میله دیدن مرغان اشنا

من ماندم و خاطره هایت که پر غمند
یا راحتم کن از غم خود یا بیا بیا

مگذار روزگار مرا شب رقم زند
من نیستم لایق این مرگ بی صدا

افسوس ، قلب شیشه ایم را تباه کرد
آیینه بودم و نفسم را گرفت ها

رفتی و رفت آنچه نباید که می رسید
بر من که عاشقت شدم ای یار بی وفا

شاعر احسان اکابری