چون کوزه که ناگاه ترک را زده باشد

عشق آمده تا سنگ محک را زده باشد

عشق آمده با خنده ی شیرین تو این بار

بر پیکر من چوب فلک را زده باشد

مقصود تو ای عشق کتک خوردن من بود

پس فرق ندارد که کتک را زده باشد

با شیوه ی لبخند تو فرض است که قناد

بر سینه ی دیوار الک را زده باشد

شیرینی و با اینهمه قندی که تو داری

لبهای تو باید شکرک را زده باشد

من کودکم آن کودک باهوش که یک روز

با دیدن تو قید پفک را زده باشد

آن گاه پس از رفتن ده سال به سنگی

تنها به هوای تو قلک را زده باشد

در فکر خودم غرقم و برخاست صدایی

معشوقه ی من کاش که تک را زده باشد


شاعر احسان اکابری