دلاوری و هوای نبرد تن به تنت نیست

چه سود عشق تو را تا تو را هوای منت نیست ؟

زنی و باغ تو لبریز میوه های بهشت است

ولی چه حیف که ما را رهی به پیرهنت نیست

چه رفته بر تو که از آسمان خویش ملولی ؟

قفس به روی تو باز است و میل پر زدنت نیست

غریبی آنکه بگردی تمام عمر و ببینی

میان این همه آغوش ها یکی وطنت نیست

هنوز باور آن مشکل است کز تو شنیدم

که داغ بوسه ی سرخ من آشنای تنت نیست

من از وصال تو هم قانعم به خیالت

تصور از تو مرا کافی است گر بدنت نیست


شاعر احسان اکابری