نه مرغ در قفسم تا به آب و دانه بسازم

بیا که هر دو جهان با تو عاشقانه بسازم

اگر چه دامن وصل تو دست یافتنی نیست

بر آن سرم که در آخر به قاف خانه بسازم

چو شمع بی تو سراپا اسیر شعله ی دردم

چو شمع قسمتم این است با زبانه بسازم

تو رفته ای و من از پی در انتظار تو تا کی

به خاک هر قدمت اشک ها روانه بسازم

به دست باد سبکسر مده دو زلف خودت را

به دست من بده مضمون جاودانه بسازم

به داغ عشق تو می میرم و نه عجیب است

ز خاک سر چو بر آرم تو را بهانه بسازم

تو تک درخت بلندی و من کبوتر وحشی

تمام فکر من این است بر تو لانه بسازم


شاعر احسان اکابری