تا به کی مینگری جانب اغیار ای یار

می کنی خون به دل عاشق بیمار ای یار ؟

شمع بزم دگرانی و ز یاران غافل

بی وفایی و نداری به وفا کار ای یار

بیست سالست که در ساغر من خون دلست

بس که غم میدهدم حسرت دیدار ای یار

روزی ار بر سر این سوخته خرمن گذری

می شود بر تو عیان کیست وفادار ای یار

تا توئی محو رخ خویش نخواهی دانست

که چه حالم من سرگشته ی غمبار ای یار

ای که غیر از ستم از دست تو نامد بر من

تا کجا با دل من اینهمه آزار ای یار ؟

کاش می شد که بیایی و بپرسی از خود

غیر من داغ ترا کیست خریدار ای یار؟

آرزومند وصالم که مگر روز وصال

نزنم سر ز غمت بر در و دیوار ای یار

با قضا جنگ و جدل کردن من بیهوده ست

قدر من در نظرت نیست چو اغیار ای یار

درد احسان ستمدیده به درمان نرسد

تا ابد داغ تو دارد به دل زار ای یار

شاعر: احسان اکابری