در باطن از فرشته و در ظاهر از پری

بانوی من به جلوه و افسونگری سری

می خواهم اعتراف کنم عاشقت شدم

هرچند دل سپرده ی افسون دیگری

می ترسم آنکه روح من از تن جدا شود

وقتی به چشم خیره به این سوی بنگری

دل می بری به عشوه ز من بسكه با كلاس

لم می دهی به صندلی و قهوه می خوری

این روزها هوای دلت سخت ابری است

این روزها که خیره به دیواری و دری

غم می خوری و با تو به جان درد می کشم

داری مرا به ورطه ی اندوه می بری

نشکن به زیر اینهمه غم تا که نشکنم

سرباز لشکر توام ای میر لشکری


شاعر احسان اکابری