خطر از بیخ گوشمان گذشت

از اداره اومدم خونه تا خونه رو گاز گرفته

نزدیک بود حلوا گیرتون بیاد خدا نخواست

شانس آوردم که عادت ندارم اول چراغ رو روشن کنم




 امروز ( 18/12/91 )خبردار شدم که این شعرم در ماندگار دیلی یکی از روزنامه های صبح افغانستان چاپ شده
 ( سال چهارم / شمارة یکهزار و سیزدهم / سه شنبه 15 اسفند/ حوت 1391 / 05 مارچ 2013 )
برای قدردانی از مسئولان این روزنامه همین شماره ای که شعرم در اون درج شده رو میذارم برای دانلود


شمع بودم سوختم این دود ، آه آخر است


صبح شد برخیز ای جان، ایستگاه آخر است 


زندگی هر روز دارد سمت پیری می رود


مردن ما انتخابی نیست ، راه آخر است


سیب را از شاخه چیدم شرم آمد توبه را


بسکه با هر گاز گفتم این گناه آخر است


درد دوری از وطن با اهل غربت آشناست

روی بر گردان مسافر این نگاه آخر است


تلخی زخم زبان ها قسمت بازنده هاست


عبرت تاریخ ها بر دوش شاه آخر است


گاه دنیا را خطایی ساده بر هم می زند


گاه بار اولین هم ، اشتباه آخر است


شاعر احسان اکابری