فرصت بگذشت و یار نامد

آن مه به سر قرار نامد

هر چند که قصد آمدن داشت

با نخوت خود کنار نامد

از خاک در نگار شیرین

ای باد چرا غبار نامد ؟

هر جا که نظر کنی بهارست

اینجا ز چه رو بهار نامد ؟

چون سبزه و گل نبود در باغ

بلبل سر شاخسار نامد

بویی نرسید سوی کنعان

نوری به دو چشم تار نامد

هر چاره که کرد عقل مسکین

با غصه و غم به کار نامد

هر چند که در دلش فکندم

تخمی ز وفا ، به بار نامد

آهم همه ناله گشت اما

آن غمخور و غمگسار نامد

یاری که ببرد صبر و تابم

تا رفت ، در این دیار نامد

احسان که دلش تمام خونست

می نالد از آنکه یار نامد

 

شاعر : احسان اکابری