یار سوی حجله رفت و اشک سوی دامنم

هاله ای از درد و ماتم حلقه زد پیرامنم

روزهایم شب شدند و شام هایم اشک و آه

سوخت برق بی وفایی خوشه های خرمنم

بین ما را سایه ای از تیرگی ها تا گرفت

مثل شب شد با کسوفی روزهای روشنم

تا مرور خاطرات نوجوانی می کنم

پتک حسرت بر سرم می کوبد آیا آهنم؟

حلقه ی نابودی ام مهمان انگشت تو شد

حلقه ی عشق تو اما وا نشد از گردنم

روز عقدت بارها با زجر سلاخی شدم

کاش بودی تا ببینی لحظه ی جان کندنم

بعد تو از سایه ی خود نیز دوری می کنم

ترس دارم عاقبت یک روز گردد دشمنم

گوشه ای کز کرده بودم آمدی نشناختی

استخوانی مانده اما خوب بنگر این منم


شاعر احسان اکابری