امشب که آسمان دو چشم تو ترشده ست

دنیا به پیش چشم دلم تنگ ترشده ست

لب بسته ای و اشک تو تایید می کند

این حرف تلخ را که زمان سفر شده ست

دائم صدای چینی دل می رسد به گوش

آنجا که دل شکستن یاران هنر شده ست

بیهوده فکر چاره ی من می کند طبیب

کو عاشقی که شام فراقش سحر شده ست ؟

مانند سکه ای که رها می شود ز دست

عمرم طلسم جادوی امّا اگر شده ست

می بیند آسمان و فقط بغض می کند

مرغی که دلشکسته و بی بال و پر شده ست

هر شب دوباره داغ دلم تازه می شود

با بوی بالشی که شب قبل تر شده ست

ای کاش ، مرده بودم و عاشق نمی شدم

اما چه حیف آتش دل شعله ور شده ست


شاعر احسان اکابری


نظرات دوستانم رو در سایت شعر نو بخوانید

نظرات دوستانم رو در سایت پارسی زبانان بخوانید

نظر دوستانم رو در سایت آوای دل بخوانید