ترا از دور می بوسم به چشمی تر خداحافظ

مرا باور نکردی می روم دیگر خداحافظ

میان  های های گریه گفتم دوستت دارم

از این دنیا گذشتم ای ز جان بهتر خداحافظ

برای آنکه دردم کم شود از من نهان گشتی

ولی با رفتنت شد دردم افزون تر خداحافظ**

تو گرم مهربانی ها شدی  آری نمی دانی

به آتش می کشد من را هنوز آذر خداحافظ

مرا لایق ندیدی تا بپرسی حال و روزم را

برو با  دیگران ای بی وفا  دلبر خداحافظ

تنم می سوزد از تب سالها اینگونه خوابیدم

در آغوش غمت با دیدگانی تر  خداحافظ

به محض آنکه چشمم روی هم آید تو را بینم

نمی دانی چه دارم می کشم یکسر خداحافظ

سکوتم بغض بی حدیست جاری تا به روز حشر

سکوتت جور پنهانیست ای دختر  خداحافظ

صدای در شنیدم باز کردم غصه ای نو بود

به خواری گشته ام بازیچه ی این در خداحافظ

به محض آنکه گفتم می روم با خنده ای گفتی

برو هر جا که می خواهد دلت  بهتر خداحافظ


شاعر احسان اکابری


** این مصرع پیشنهادی آقای عباس خوش عمل کاشانی بود.  از ایشون سپاسگزارم