هولوکاست 9 میلیون ایرانی به دست بریتانیای کبیر + تصاویر( حتما بخوانید )
جشن پوریم؛ رقص یهود در هولوکاست ایرانیان + تصاویر و فیلم ( حتما بخوانید )

طبقه بندی: دلنوشته ها،
تا کی
نگاه بی رمقت جانب در است
عشق تو
سال هاست در آغوش دیگر است
حالا که
بی بهار ، خزان می رسد ز راه
یاد
گذشته نیز فقط زجر آور است
تقدیر
سکه ایست دو رو ، سنگ یا غبار
تنها
جواب آینه ی زود باور است
این داغ
، تازه نیست که بر دل نشسته است
این گرگ
سال هاست که با من برادر است *
عمریست
من به خون خودم دست شسته ام
وقتی دو
سوی جنگ چنین نابرابر است
قدری
صبور باش که فرجام می رسد
قدری درنگ کن که نفس رو به آخر است
دانلود فایل صوتی شعر با صدای خودم
شاعر احسان اکابری
طبقه بندی: اشعار احسان اکابری،
برچسب ها: تا کی نگاه بی رمقت جانب در است عشق تو سال هاست هم آغوش دیگر است حالا که بی بهار، خزان می رسد ز راه یاد گذشته نیز فقط زجر آور است تقدیر سکه ایست دو رو، سنگ یا غبار تنها جواب آینه ی زود باور است این داغ، تازه نیست که بر دل نشسته است این گرگ سال هاست که با من برادر است * عمریست من به خون خودم دست شسته ام وقتی دو سوی جنگ چنین نابرابر است قدری صبور باش که فرجام می رسد قدری درنگ کن که نفس رو به آخر است،

این قدر بس که غمی باشد و حالی برسد
عشق درد است نباید به وصالی برسد
آه ، این بخت گل آلوده چرا نگذارد
یک کف دست به ما آب زلالی برسد
حرف ناگفته که کم نیست ولی می ترسم
بغض بر بغض شود بار و به لالی برسد
پر زدن ساده ترین شیوه ی تنها شدن است
درد باید بکشد هر که به بالی برسد
بین ما فاصله آن نیست که لازم باشد*
پلک بر هم بگذاریم و خیالی برسد
من و تو باید از این گردنه ها رد بشویم
کاش مردم بگذارند مجالی برسد
شاعر احسان اکابری
ادامه مطلب
طبقه بندی: اشعار احسان اکابری،
برچسب ها: این قدر بس که غمی باشد و حالی برسد عشق، حکماست نباید به وصالی برسد آه، این بخت گل آلوده چرا نگذارد یک کف دست به ما آب زلالی برسد حرف ناگفته که کم نیست ولی می ترسم بغض بر بغض شود بار و به لالی برسد پر زدن ساده ترین شیوه ی تنها شدن است درد باید بکشد هر که به بالی برسد بین ما فاصله ای نیست که لازم باشد پلک بر هم بگذاریم و خیالی برسد من و تو باید از این گردنه ها رد بشویم کاش مردم بگذارند مجالی برسد،
خیلییا میگن
که رسمه از قدیم
عاشقا به
عشقشون نمی رسن
واسه اینکه
دردمون نگفتنی ست
خیلی حرفا به
زبون نمی رسن
دل مردم دیگه
از آینه نیست
شیشه ها دونه
به دونه سنگ شدن
مهربونی ها
همه دروغی ان
عاشقا هم این
زمونه سنگ شدن
تلخه باورت
بشه تو زندگی
دیگه عشقو
هیشکی باور نداره
هر چه می ریم
به تهش نمی رسیم
زندون تنهایی
مون در نداره
میدونم یه
روز میاد که عشق ما
قصه ی هر شب
مادرا میشه
بچه ها با یاد ما بزرگ میشن
عشقمون باور
آدما میشه
احسان اکابری
طبقه بندی: ترانه،
برچسب ها: خیلییا میگن که رسمه از قدیم عاشقا به عشقشون نمی رسن واسه اینکه دردمون نگفتنی ست خیلی حرفا به زبون نمی رسن دل مردم دیگه از آینه نیست شیشه ها دونه به دونه سنگ شدن مهربونی ها همه دروغی ان عاشقا هم این زمونه سنگ شدن تلخه باورت بشه تو زندگی دیگه عشقو هیشکی باور نداره هر چه می ریم به تهش نمی رسیم زندون تنهایی مون در نداره میدونم یه روز میاد که عشق ما قصه ی هر شب مادرا میشه بچه ها با یاد ما بزرگ میشن عشقمون باور آدما میشه،
مزد من این نبود شوی یار دیگری
جای گلایه نیست که رسم زمانه است
ما را اگر ندیده بگیری و بگذری *
نگذار در تو حرف حسودان اثر کند
در لشکرت نمانده به جز من دلاوری
با اینکه قلب سرد تو از جنس آهن است
هرگز میان شعله نیانداختم پری **
من شهره در تمام جهانم که بی دلم
تو شهره در تمام جهانی که دلبری
ای شمع خاطرات شبت را مرور کن
شاید مرا دوباره به خاطر بیاوری ***
اکابری
**رستم با آتیش زدن پر سیمرغ از اون کمک میخواست
** این مصرع ظاهرا از خانم مژگان عباسلو هست
طبقه بندی: اشعار احسان اکابری،
برچسب ها: عمری زدم برای تو خود را به هر دری مزد من این نبود شوی یار دیگری جای گلایه نیست که رسم زمانه است ما را ندیده باز گرفتی که بگذری * نگذار در تو حرف حسودان اثر کند در لشکرت نمانده به جز من دلاوری با اینکه قلب سرد تو از جنس آهن است هرگز میان شعله نیانداختم پری ** من شهره در تمام جهانم که بی دلم تو شهره در تمام جهانی که دلبری ای شمع خاطرات شبت را مرور کن شاید مرا دوباره به خاطر بیاوری ***،
طبقه بندی: دلنوشته ها،
امشب رفتم پیشش فقط نفس کشیدنش نشون میداد زنده ست
دلم گرفت
ننه خدا رحمتت کنه
از اداره اومدم خونه تا خونه رو گاز گرفته
نزدیک بود حلوا گیرتون بیاد خدا نخواست

روی بر گردان
مسافر این نگاه آخر است
طبقه بندی: اشعار احسان اکابری،
برچسب ها: شمع بودم سوختم این دود، آه آخر است صبح شد برخیز ای جان، ایستگاه آخر است زندگی هر روز دارد سمت پیری می رود مردن ما انتخابی نیست، راه آخر است سیب را از شاخه چیدم شرم آمد توبه را بسکه با هر گاز گفتم این گناه آخر است درد دوری از وطن با اهل غربت آشناست روی بر گردان مسافر این نگاه آخر است تلخی زخم زبان ها قسمت بازنده هاست عبرت تاریخ ها بر دوش شاه آخر است گاه دنیا را خطایی ساده بر هم می زند گاه بار اولین هم، اشتباه آخر است،
لبخند ها
هرگز ملاک شاد بودن نیست
هر تیشه ای
بر دوش از فرهاد بودن نیست
هر جا که
باشی منطق آیینه ها این است
در چشم بودن
معنی در یاد بودن نیست
ای در قفس
افتاده ، افسوس چه را داری؟
بیرون از
اینجا درد ما آزاد بودن نیست
از عشق دیگر
هر چه می گویند افسون است
آوارگی جز
طالع بر باد بودن نیست
هر کس نداند
لطفعلی خان خوب می داند
در جنگ
پیروزی به پر تعداد بودن نیست
ای سرنوشت
شوم ، جام شوکرانت کو ؟
این خانه
دیگر در خور آباد بودن نیست
شاعر احسان اکابری
طبقه بندی: اشعار احسان اکابری،
برچسب ها: لبخند ها هرگز ملاک شاد بودن نیست هر تیشه ای بر دوش از فرهاد بودن نیست هر جا که باشی منطق آیینه ها این است در چشم بودن معنی در یاد بودن نیست ای در قفس افتاده، افسوس چه را داری؟ بیرون از اینجا درد ما آزاد بودن نیست از عشق دیگر هر چه می گویند افسون است آوارگی جز طالع بر باد بودن نیست هر کس نداند لطفعلی خان خوب می داند در جنگ پیروزی به پر تعداد بودن نیست ای سرنوشت شوم، جام شوکرانت کو ؟ این خانه دیگر در خور آباد بودن نیست،
فرقی ندارد
از چرامی یا ز تبریزی *
هر جا که
باشی مثل جادو فتنه انگیزی
حتی نسیم
کوچه هم دیوانه می گردد
وقتی دو زلف
خویش را بر شانه می ریزی
صدبار این
بازار را تا انتها رفتم
از بوسه ها
بهتر ندیدم گردن آویزی
حالی که دارم
بی تو هرشب خوب معلوم است
ایرانم و
افتاده ام در دست چنگیزی
با اینکه
اخمت هی نمک بر زخم می پاشد
شیرینی و از
بوسه های ناب لبریزی
راه تو را با
بازوانم خوب می بندم
می ترسم ای
آهوی من ناگاه بگریزی
جز چشمهایت
هیچکس همراز دردم نیست
ای فتنه ی
آخر زمان وقتست برخیزی
شاعر احسان اکابری
*میشه این مصرع رو اینجوری هم نوشت: فرقی ندارد از کجای شهر تبریزی
در ضمن چرام اسم شهری هست که در اون متولد شدم و ساکن هستم
طبقه بندی: اشعار احسان اکابری،
برچسب ها: فرقی ندارد از چرامی یا ز تبریزی * هر جا که باشی مثل جادو فتنه انگیزی حتی نسیم کوچه هم دیوانه می گردد وقتی دو زلف خویش را بر شانه می ریزی صدبار این بازار را تا انتها رفتم از بوسه ها بهتر ندیدم گردن آویزی حالی که دارم بی تو هرشب خوب معلوم است ایرانم و افتاده ام در دست چنگیزی با اینکه اخمت هی نمک بر زخم می پاشد شیرینی و از بوسه های ناب لبریزی راه تو را با بازوانم خوب می بندم می ترسم ای آهوی من ناگاه بگریزی جز چشمهایت هیچکس همراز دردم نیست ای فتنه ی آخر زمان وقتست برخیزی،

در حیرتم ، تو روح منی یا تن منی ؟
ای مثل خواب ساده ی تعبیر کردنی
من را به اوج می بری یکروزعاقبت
امروز اگر چه دور و برم پیله می تنی
زود است باز توبه ی من را بهم زند
رقص نسیم و جلوه ی چین چین دامنی
آنقدر نازکی که جهان در تو ظاهر است
ترسم نگاه هم بکنم ساده بشکنی
با اینکه در سکوت خودم آب می شوم
داری تمام عشق مرا داد می زنی
صد بار از زبان تو بابا شنیده ام *
یک بار کافی است بگو دختر منی*
سخت است آرزوی خودم را رها کنم
تلخ است تن به مرگ سپارد تهمتنی
شاعر احسان اکابری
ادامه مطلب
طبقه بندی: اشعار احسان اکابری،
برچسب ها: در حیرتم، تو روح منی یا تن منی ؟ ای مثل خواب ساده ی تعبیر کردنی من را به اوج می بری یکروزعاقبت امروز اگر چه دور و برم پیله می تنی زود است باز توبه ی من را بهم زند رقص نسیم و جلوه ی چین چین دامنی آنقدر نازکی که جهان در تو ظاهر است ترسم نگاه هم بکنم ساده بشکنی با اینکه در سکوت خودم آب می شوم داری تمام عشق مرا داد می زنی صد بار از زبان تو بابا شنیده ام * یک بار کافی است بگو دختر منی* سخت است آرزوی خودم را رها کنم تلخ است تن به مرگ سپارد تهمتنی،
اگر چه بی کس
و تنها اگر چه غم زده ایم
همیشه از تو
فقط با دروغ دم زده ایم
تو گرم آمدنی
، بی خبر که ما بی تو
قرار جمعه ی
این هفته را بهم زده ایم
میان سیرت و
صورت چقدر فاصله است
فریب ما نخور
آقا ،
انار سم زده ایم
برای دین خدا
نیست ، درد ما نان است
اگر به سینه
وسر زیر این علم زده ایم
گناه ماست که
این راه بر شما بسته ست
چه غربتی ست
برای شما رقم زده ایم
چو شمر و حرمله با هر گناه کردنمان
چه زخمها به دل اهل این حرم زده ایم
چگونه ندبه
بخوانیم ما ، که یک عمر است
که دست بیعت
خود را به هر صنم زده ایم
خدا کند که
شبیه نصوح توبه کنیم
اگر خلاف شما
حرف یا قلم زده ایم
شاعر احسان اکابری
طبقه بندی: اشعار احسان اکابری،
برچسب ها: اگر چه بی کس و تنها اگر چه غم زده ایم همیشه از تو فقط با دروغ دم زده ایم تو گرم آمدنی، بی خبر که ما بی تو قرار جمعه ی این هفته را بهم زده ایم میان سیرت و صورت چقدر فاصله است فریب ما نخور آقا، انار سم زده ایم برای دین خدا نیست، درد ما نان است اگر به سینه وسر زیر این علم زده ایم گناه ماست که این راه بر شما بسته ست چه غربتی ست برای شما رقم زده ایم شبیه حرمله و شمر با گناه کردنمان چه زخم بر جگر اهل این حرم زده ایم چگونه ندبه بخوانیم ما، که یک عمر است که دست بیعت خود را به هر صنم زده ایم خدا کند که شبیه نصوح توبه کنیم اگر خلاف شما حرف یا قلم زده ایم،
این شعر رو امروز دومین بار هست که ارسال میکنم
ظاهرا میهن بلاگ غیرتی شده شعرم رو خودسرانه پاک میکنه
سب ولی نشسته
به روی زبان تو
دریا منزه
است از آب دهان تو
مثل مگس
ندیدن توعیب غنچه نیست
وقتی نجاست
است تمام جهان تو
می خواستی به
ظن خودت بی بها کنی
خورشید لکه
دار نشد با گمان تو
شاهین که هیچ
، نام تو سیمرغ هم شود
هرگز به گرد
ما نرسد آسمان تو
این چند روزه
نشر اکاذیب کرده اند
سگ برتر است
از تو و از دوستان تو
باید فقط به
دست مگس کش سپرد تا
یک کس نماند
از همه ی دودمان تو
شاعر احسان اکابری
طبقه بندی: اشعار احسان اکابری،
برچسب ها: این شعر رو امروز دومین بار هست که ارسال میکنم ظاهرا میهن بلاگ غیرتی شده شعرم رو خودسرانه پاک میکنه سب ولی نشسته به روی زبان تو دریا منزه است از آب دهان تو مثل مگس ندیدن توعیب غنچه نیست وقتی نجاست است تمام جهان تو می خواستی به ظن خودت بی بها کنی خورشید لکه دار نشد با گمان تو شاهین که هیچ، نام تو سیمرغ هم شود هرگز به گرد ما نرسد آسمان تو این چند روزه نشر اکاذیب کرده اند سگ برتر است از تو و از خاندان تو باید فقط به دست مگس کش سپرد تا یک کس نماند از همه ی دودمان تو،
هنگام غروب جمعه، غم می آید
با اینهمه غصه ، آه کم می آید
هر هفته همین بساط اینجا پهن است
ای شنبه نیا از تو بدم می آید
..............................................................................
ای دوست بیا که درد خنجر نکشد
کار من و دل به دیده ی تر نکشد
برخیز و غم فراق را یکسره کن
تا وعده به جمعه های دیگر نکشد
این دوتا رو امروز توی فیسبوک بداهه سرودم
طبقه بندی: اشعار احسان اکابری،
برچسب ها: هنگام غروب جمعه، غم می آید با اینهمه غصه، آه کم می آید هر هفته همین بساط اینجا پهن است ای شنبه نیا از تو بدم می آید، ای دوست بیا که درد خنجر نکشد کار من و دل به دیده ی تر نکشد برخیز و غم فراق را یکسره کن تا وعده به جمعه های دیگر نکشد،
تو را چه نام
دهم من ، فرشته یا که پری ؟
برای من تو
خدایی دمیده در بشری
تو می رسی و
دلم را ... تلاش بیهوده ست
نمی شود که
نبازم نمی شود نبری
اگر تو عیب
مرا هم نشان دهی غم نیست
که مثل آینه
ها صادقانه می نگری
هنوز بعد تو
سرگرم خاطرات توام
تو ای ستاره
چه دنباله دار می گذری
برای با تو
نشستن اگر چه من هیچم
برای بودن با
من تو بهترین نفری
به بوی زلف
تو از خویش می روم بی شک
شبی دوباره
اگر شانه ای به مو ببری
تو مثل رودی
و من مثل شاخه ای خشکم
خوشم به بودن
با تو خوشم به دربدری
شاعر احسان اکابری
شعرم در سایت پارسی زبانان
شعرم در سایت آوای دل
طبقه بندی: اشعار احسان اکابری،
برچسب ها: تو را چه نام دهم من، فرشته یا که پری ؟ برای من تو خدایی دمیده در بشری تو می رسی و دلم را ... تلاش بیهوده ست نمی شود که نبازم نمی شود نبری اگر تو عیب مرا هم نشان دهی غم نیست که مثل آینه ها صادقانه می نگری هنوز بعد تو سرگرم خاطرات توام تو ای ستاره چه دنباله دار می گذری برای با تو نشستن اگر چه من هیچم برای بودن با من تو بهترین نفری به بوی زلف تو از خویش می روم بی شک شبی دوباره اگر شانه ای به مو ببری تو مثل رودی و من مثل شاخه ای خشکم خوشم به بودن با تو خوشم به دربدری،
تبلیغات 

