تو را چه نام
دهم من ، فرشته یا که پری ؟
برای من تو
خدایی دمیده در بشری
تو می رسی و
دلم را ... تلاش بیهوده ست
نمی شود که
نبازم نمی شود نبری
اگر تو عیب
مرا هم نشان دهی غم نیست
که مثل آینه
ها صادقانه می نگری
هنوز بعد تو
سرگرم خاطرات توام
تو ای ستاره
چه دنباله دار می گذری
برای با تو
نشستن اگر چه من هیچم
برای بودن با
من تو بهترین نفری
به بوی زلف
تو از خویش می روم بی شک
شبی دوباره
اگر شانه ای به مو ببری
تو مثل رودی
و من مثل شاخه ای خشکم
خوشم به بودن
با تو خوشم به دربدری
شاعر احسان اکابری
شعرم در سایت پارسی زبانان
شعرم در سایت آوای دل
طبقه بندی: اشعار احسان اکابری،
تقویم بی بهار من از زرد ها پر است
تاریخم و قرون من از درد ها پر است
فرمانروای بی پسرم ، جانشین که نیست
دور و برم ز حیله ی نامرد ها پر است
من شاه زخمی ام که نفس های آخرش
از خاطرات مرگ هماوردها پر است
اعدامی ام که بی رمق از پشت میله ها
هر جا نگاه می کنم از درد ها پر است
صد بار توبه کردم و افسوس راه نیست
پرونده ام ز دور عقبگرد ها پر است
دیگر نخواه آینه باشم برای تو
دیگر نخواه ، قلب من از گرد ها پر است
شاعر احسان اکابری
24/1/91
از ساعت 12 ظهر تا 2:50 ظهرسروده شد
با تشکر از سرکار خانم بهزادی آزاد که در یک سال گذشته زحمت مشاوره دادن به من رو بر عهده گرفت تا شاید اشعارم بهتر بشه...حق استادی به گردنم داره ازشون ممنونم
این شعر رو در سایت شاعران پارسی زبان بخوانید
این شعر رو در سایت شعر نو بخوانید
طبقه بندی: اشعار احسان اکابری،
سلام
اول یه چیزی رو بگم
فیسبوک دسترسی من رو محدود کرده نه میتونم پست ارسال کنم و نه می تونم نظر بنویسم برا همین تا اطلاع بعدی به پروفایلم توی فیسبوک اصلا اعتماد نکنید
دلیلشم اینه که دو سه تا مطلب و عکس در مورد غربی ها و آمریکا ارسال کردم بعدش اونها هم آزادی بیان و زنده باد مخالف من رو در موردم اجرا کردند و این شد که پروفایلم فعلا بی استفاده مونده :دی
خبر جدید : فیسبوک محدودیت رو از پروفایل من برداشت
پروفایلمو خدا آزاد کرد !
(مستی نه از پیاله نه از خم شروع شد)
از عشوه های دختر مردم شروع شد
تا خوبتر به دام هوس غوطه ور شوم
نو کرد شیوه را و تبسم شروع شد
لبهای رنگ خون خودش را که باز کرد
در سینه جوش از آتش هیزم شروع شد
دیگر به چند خوشه قناعت نمی کند
آتش که در مزارع گندم شروع شد
بی روسری نشست دقیقا کنار من
قلبم خروش کرد و تلاطم شروع شد
بعد از گذشت اینهمه احساس بین ما
بازی خوب نیمه ی دوم شروع شد
لب بر لبم گذاشت که من هم یقین کنم
(مستی نه از پیاله نه از خم شروع شد)
القصه هر چه بین من و او گذشته است
با گفتن سلام علیکم شروع شد
شاعر احسان اکابری
این شعر بر اساس یکی از اشعار فاضل نظری سروده شده
اصل شعر رو می تونید با جستجوی مصرع اول این شعر راحت روی نت بخونید. یکی از اشعار دلنشین آقای نظری هست
طبقه بندی: اشعار احسان اکابری،
طبقه بندی: دلنوشته ها،
پروانه ای به شوق تو وا کرده
بال ها
ای عشق ای جواب تمام سوال ها
تفسیر حرف های قشنگ تو روشن است
در ته نشین قهوه ی فنجان فال ها
با دیدن تو گونه ی من سرخ می
شود
با شرم می رسند مگر سیب کال ها
؟***
ماهی تنگ خانه که دریا ندیده
بود
گم شد میان این همه موج خیال ها
این خط که زیر چشم سیاهت کشیده
اند
سر مشق تازه ایست برای غزال ها
تسخیر کائنات برای تو ساده است
کافیست تر کنند لبی خط و خال ها
عکس تو را میان دلم قاب می کنم
ای ان یکاد عشق تو دفع زوال ها
از آتش محبت من کم نمی کنند
حتی گذشت روز و شب و ماه و سال
ها
حالا بیا و خوب به سمتم نگاه کن
پروانه ای به شوق تو وا کرده
بال ها
شاعر احسان اکابری
***این بیت اشتباه هست ولی فعلا بهش دست نمی زنم تا زمانی که بخوام کتاب چاپ کنم
نظر دوستانم رو در مورد همین شعر در سایت شاعران پارسی زبان بخوانید(کلیک کنید)
نظر دوستانم رو در مورد همین شعر در سایت شعرنو بخوانید(کلیک کنید)
نظر دوستانم رو در مورد همین شعر در سایت آوای دل بخوانید (کلیک کنید)
ادامه مطلب
طبقه بندی: اشعار احسان اکابری،
سخت است در حضور تو لب وا کند قلم
ای خنده ات رقیب رطب های خوب بم
نامت چهار گوشه ی عالم گرفته است
آوازه ی تو می زند از شش جهت قدم
اکسیژن حیات زمین ، انقلاب کن
در کوچه های شهر گرفتار دود و دم
با گریه راه بغض مرا شست و شو بده
عاری کن از دریچه ی دل گرد درد و غم
این خاک های خشک ترک خورده را ببین
ای آسمان به کالبد این زمین بدم
با من بگو نهایت کارم رسیدن است ؟
یا انتظار، مرگ مرا می زند رقم ؟
از هر چه غیر مدح تو گفتم گذشت کن
ای عشق خط عفو بکش بر سر قلم
شاعر احسان اکابری
به رسم یادگاری هدیه به خواهرم مریم
http://www.maryam14.mihanblog.com
طبقه بندی: اشعار احسان اکابری،
ای حجت زمانه (عج) ، زمانه چه بد شده ست
یک تکه ابر بین من و نور سد شده ست
آمد زمانه ای که فقط خار قیمتی ست
هر کس که بی حیاست گل سر سبد شده ست
یادت همیشه غرقه ی این جزر و مد شده ست
دنیا میان لجه ی خون غوطه می خورد
انسان به زیر پای هوسها لگد شده ست
قربان چشم خیس تو گردم که ابر نیز
با یاد گریه های تو از کوچه رد شده ست
چشم تو قادر است که شق القمر کند
با شیوه ای که گوشه ی چشمت بلد شده ست
پنهان نمی کنم که در این انتظار سبز
دور از تو حال و روز
دلم باز بد شده ست
شاعر احسان اکابری
نظرات دوستانم رو درسایت شعر نو بخوانید
نظرات دوستانم رو در سایت پارسی زبانان بخوانید
( به رسم یادگاری تقدیم به خواهرم طلبه کوچک)
http://14ayneyehagh.blogfa.com/
ادامه مطلب
طبقه بندی: اشعار احسان اکابری،
بعد از تو غصه آمد و در سینه جا گرفت
در بسته است حال من از این هوا گرفت
یادت میان سینه ی من اغتشاش کرد
این التهاب خواب خوش از چشم ها گرفت
می خواست غصه در دل من کودتا کند
دستی به دست خاطره ات داد و پا گرفت
تا کی میان بیم و امید تو سر کنم ؟
فکری بکن که سکه ی یاسم بها گرفت
از بس ندیدمت لبم از خنده شد تهی
از بس نیامدی همه جا را بلا گرفت
لبخند پر کشید و به جایش نشست اخم
ترکیب بند صورت من هم نما گرفت
لازم به آن که کن فیکون هم کنی نبود
می شد که زیر دست مرا با وفا گرفت
شاعر احسان اکابری
لینک شعرم در سایت پارسی زبانان
طبقه بندی: اشعار احسان اکابری،
یار سوی حجله رفت و اشک سوی دامنم
هاله ای از درد و ماتم حلقه زد پیرامنم
روزهایم شب شدند و شام هایم اشک و آه
سوخت برق بی وفایی خوشه های خرمنم
بین ما را سایه ای از تیرگی ها تا گرفت
مثل شب شد با کسوفی روزهای روشنم
تا مرور خاطرات نوجوانی می کنم
پتک حسرت بر سرم می کوبد آیا آهنم؟
حلقه ی نابودی ام مهمان انگشت تو شد
حلقه ی عشق تو اما وا نشد از گردنم
روز عقدت بارها با زجر سلاخی شدم
کاش بودی تا ببینی لحظه ی جان کندنم
بعد تو از سایه ی خود نیز دوری می کنم
ترس دارم عاقبت یک روز گردد دشمنم
گوشه ای کز کرده بودم آمدی نشناختی
استخوانی مانده اما خوب بنگر این منم
شاعر احسان اکابری
چیست دنیای من و تو غیر رویا غیر خواب
زندگی های خیالی آرزوهایی سراب
عمر را بازیچه ی دست هوس کردیم آه
لرزش شمعی گرفت از ما وصال آفتاب
روزها شب می شوند و مشق ها خط می خورند
می رویم آهسته و پیوسته تا ختم کتاب
لحظه هایم را میان خویش قسمت کرده اند
همسران بی وفایم آفتاب و ماهتاب
عشق بازی های من هم حاصلی جز غم نداشت
آب چشمم خشک شد از گریه های بی حساب
مرگ آخر هر چه را ما داشتیم از ما گرفت
محو شد با قلوه سنگی نقش های روی آب
شاعر احسان اکابری
طبقه بندی: اشعار احسان اکابری،
امشب که آسمان دو چشم تو ترشده ست
دنیا به پیش چشم دلم تنگ ترشده ست
لب بسته ای و اشک تو تایید می کند
این حرف تلخ را که زمان سفر شده ست
دائم صدای چینی دل می رسد به گوش
آنجا که دل شکستن یاران هنر شده ست
بیهوده فکر چاره ی من می کند طبیب
کو عاشقی که شام فراقش سحر شده ست ؟
مانند سکه ای که رها می شود ز دست
عمرم طلسم جادوی امّا اگر شده ست
می بیند آسمان و فقط بغض می کند
مرغی که دلشکسته و بی بال و پر شده ست
هر شب دوباره داغ دلم تازه می شود
با بوی بالشی که شب قبل تر شده ست
ای کاش ، مرده بودم و عاشق نمی شدم
اما چه حیف آتش دل شعله ور شده ست
شاعر احسان اکابری
نظرات دوستانم رو در سایت شعر نو بخوانید
نظرات دوستانم رو در سایت پارسی زبانان بخوانید
نظر دوستانم رو در سایت آوای دل بخوانید
طبقه بندی: اشعار احسان اکابری،
احوال مرا که صید بندم
واپرس
از حال منی که در کمندم
واپرس
آمد اجلم فرشته بین صف در
صف
زان پیش که با خود ببرندم
واپرس
.......................
گفتم به دل این خیال واهی
بگذار
تا جان ببری ز عشق راهی
بگذار
گفتا نه چنانست که می
پنداری
گر مرد رهی بیا نگاهی
بگذار
......................
احسان اکابری
طبقه بندی: اشعار احسان اکابری،
چه شبها بی حضورت آب و آتش را قرین کردم
به جای شانه هایت درد دل با آستین کردم
نمی دانم چه شد ازشهر من بار سفر بستی ؟
کجایی ای که بر دل نقش عشقت را نگین کردم؟
خیال انگیز من ، تا بار دیگر صورتت بینم
مژه بر هم نهادم پشت پرچین ها کمین
کردم
تو از جنس طراوت همنشین شبنمی ای گل
من آن ابرم که خو با رعد و برق آتشین کردم
برای آنکه همچون بلبلان گرد گلی نالم
تو را از بین صدها خرمن گل دستچین کردم
بهای بوسه بر لبهای تو ترک دل و جان بود
لبت را غنچه کن آماده شو زیرا چنین کردم
شاعر احسان اکابری
طبقه بندی: اشعار احسان اکابری،
اینجا نگاه دوستان لبریز شک هاست
سرهای خیس از اشکها روی تشک هاست
دورند از هم مردمان این زمانه
این عصر عصر دزدی و دوز و کلک هاست
جایی که نی را گرگ وحشی می نوازد
دیگر چه لطفی در صدای نی لبک هاست
اینجا فراموشی ست رسم زندگانی
اینجا یقینی نیست تنها وهم و شک هاست
تا سینه ها از کینه ها لبریز باشد
آیا کسی چشم انتظار قاصدک هاست ؟
تنها فقط از زندگی نامی بجا ماند
این سفره هم نان خورشتش از کپک هاست
شاعر احسان اکابری
طبقه بندی: اشعار احسان اکابری،


