تبلیغات
اشعار احسان اکابری
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 26 شهریور 1391 توسط احسان اکابری
سلام
امیدوارم حال همتون خوب باشه



برای نظر گذاشتن به مطلب بعدی مراجعه کنید نظرات این مطلب غیر فعاله

در ضمن بعضی از دوستان که برام نظر خصوصی میذارن نمی دونم چجوری انتظار دارن که بهشون پاسخ بدم ایمیلشون رو که خودشون گفتند هک شده وبلاگشون رو هم که هرچی نظر می نویسم گویا به دستشون نمی رسه 

حتما به این وبلاگ سر بزنید


......................................

اگر دنبال یه مترجم خوب  برای ترجمه متون انگلیسی هستید من سرکار خانم خدیر رو پیشنهاد میدم میتونید از طریق ایمیل یا مسنجر یاهو باهاش تماس بگیرید 

khadir1384@yahoo.com

........................................

اگر اهل چت هستید این سایت رو پیشنهاد میدم
http://chatha.ir
متعلق به یه آدم مطمئن هست

.....................................................

((راستی حتما به این وبلاگ سری بزنید))
ادبیات را ساده بیاموزیم ( سرکار خانم وفایی زاده )







اینم یه عکسی از من و دوستانم حدود بیست سال پیش







طبقه بندی: دلنوشته ها، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 22 اردیبهشت 1392 توسط احسان اکابری

تا کی نگاه بی رمقت جانب در است

عشق تو سال هاست در آغوش دیگر است

حالا که بی بهار ، خزان می رسد ز راه

یاد گذشته نیز فقط زجر آور است

تقدیر سکه ایست دو رو ، سنگ یا غبار

تنها جواب آینه ی زود باور است

این داغ ، تازه نیست که بر دل نشسته است

این گرگ سال هاست که با من برادر است *

عمریست من به خون خودم دست شسته ام

وقتی دو سوی جنگ چنین نابرابر است

قدری صبور باش که فرجام می رسد

قدری درنگ کن که نفس رو به آخر است


دانلود فایل صوتی شعر با صدای خودم

شاعر احسان اکابری


* این گرگ سال هاست که با گله آشناست (پروین اعتصامی)




طبقه بندی: اشعار احسان اکابری، 
برچسب ها: تا کی نگاه بی رمقت جانب در است عشق تو سال هاست هم آغوش دیگر است حالا که بی بهار، خزان می رسد ز راه یاد گذشته نیز فقط زجر آور است تقدیر سکه ایست دو رو، سنگ یا غبار تنها جواب آینه ی زود باور است این داغ، تازه نیست که بر دل نشسته است این گرگ سال هاست که با من برادر است * عمریست من به خون خودم دست شسته ام وقتی دو سوی جنگ چنین نابرابر است قدری صبور باش که فرجام می رسد قدری درنگ کن که نفس رو به آخر است،
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1 اسفند 1391 توسط احسان اکابری
سلام

بخاطر ضعف شدید بینایی و و توصیه پزشک های فوق تخصص 
 مجبورم دیگه روی نت کمتر فعالیت کنم 

برام دعا کنید



این قدر بس که غمی باشد و حالی برسد

عشق درد است نباید به وصالی برسد

آه  ، این بخت گل آلوده چرا نگذارد

یک کف دست به ما آب زلالی برسد

حرف ناگفته که کم نیست ولی می ترسم

بغض بر بغض شود بار و به لالی برسد

پر زدن ساده ترین شیوه ی تنها شدن است

درد باید بکشد هر که به بالی برسد

بین ما فاصله آن نیست که لازم باشد*

پلک بر هم بگذاریم و خیالی برسد

من و تو باید از این گردنه ها رد بشویم

کاش مردم بگذارند مجالی برسد


شاعر احسان اکابری

*میشه اینجوری هم نوشتش (بین ما فاصله ای نیست که لازم باشد)




ادامه مطلب
طبقه بندی: اشعار احسان اکابری، 
برچسب ها: این قدر بس که غمی باشد و حالی برسد عشق، حکماست نباید به وصالی برسد آه، این بخت گل آلوده چرا نگذارد یک کف دست به ما آب زلالی برسد حرف ناگفته که کم نیست ولی می ترسم بغض بر بغض شود بار و به لالی برسد پر زدن ساده ترین شیوه ی تنها شدن است درد باید بکشد هر که به بالی برسد بین ما فاصله ای نیست که لازم باشد پلک بر هم بگذاریم و خیالی برسد من و تو باید از این گردنه ها رد بشویم کاش مردم بگذارند مجالی برسد،
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 26 بهمن 1391 توسط احسان اکابری


خیلییا میگن که رسمه از قدیم

عاشقا به عشقشون نمی رسن

واسه اینکه دردمون نگفتنی ست

خیلی حرفا به زبون نمی رسن


دل مردم دیگه از آینه نیست

شیشه ها دونه به دونه سنگ شدن

مهربونی ها همه دروغی ان

عاشقا هم این زمونه سنگ شدن


تلخه باورت بشه تو زندگی

دیگه عشقو هیشکی باور نداره

هر چه می ریم به تهش نمی رسیم

زندون تنهایی مون در نداره


میدونم یه روز میاد که عشق ما

قصه ی هر شب مادرا میشه

بچه ها با یاد ما بزرگ میشن

عشقمون باور آدما میشه


احسان اکابری





طبقه بندی: ترانه، 
برچسب ها: خیلییا میگن که رسمه از قدیم عاشقا به عشقشون نمی رسن واسه اینکه دردمون نگفتنی ست خیلی حرفا به زبون نمی رسن دل مردم دیگه از آینه نیست شیشه ها دونه به دونه سنگ شدن مهربونی ها همه دروغی ان عاشقا هم این زمونه سنگ شدن تلخه باورت بشه تو زندگی دیگه عشقو هیشکی باور نداره هر چه می ریم به تهش نمی رسیم زندون تنهایی مون در نداره میدونم یه روز میاد که عشق ما قصه ی هر شب مادرا میشه بچه ها با یاد ما بزرگ میشن عشقمون باور آدما میشه،
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 24 بهمن 1391 توسط احسان اکابری

عمری زدم برای تو خود را به هر دری
مزد من این نبود شوی یار دیگری
جای گلایه نیست که رسم زمانه است
ما را اگر ندیده بگیری و بگذری *
نگذار در تو حرف حسودان اثر کند
در لشکرت نمانده به جز من دلاوری
با اینکه قلب سرد تو از جنس آهن است
هرگز میان شعله نیانداختم پری **
من شهره در تمام جهانم که بی دلم
تو شهره در تمام جهانی که دلبری
ای شمع خاطرات شبت را مرور کن
شاید مرا دوباره به خاطر بیاوری ***

اکابری

میشه این مصرع رو اینجوری هم نوشت ( ما را ندیده باز بگیری و بگذری )
**رستم با آتیش زدن پر سیمرغ از اون کمک میخواست
** این مصرع ظاهرا از خانم مژگان عباسلو هست



طبقه بندی: اشعار احسان اکابری، 
برچسب ها: عمری زدم برای تو خود را به هر دری مزد من این نبود شوی یار دیگری جای گلایه نیست که رسم زمانه است ما را ندیده باز گرفتی که بگذری * نگذار در تو حرف حسودان اثر کند در لشکرت نمانده به جز من دلاوری با اینکه قلب سرد تو از جنس آهن است هرگز میان شعله نیانداختم پری ** من شهره در تمام جهانم که بی دلم تو شهره در تمام جهانی که دلبری ای شمع خاطرات شبت را مرور کن شاید مرا دوباره به خاطر بیاوری ***،
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 22 بهمن 1391 توسط احسان اکابری
سلام

حدوداً دو ماه پیش در آزمون استخدامی شبکه بهداشت و درمان شهرستان شرکت کردم و موفق شدم از میون شرکت کننده های دوتا شهرستان نمره قبولی رو بدست بیارم ( من مدرکم کاردانی کامپیوتر هست و رقیبهام اکثراً مهندسی و کارشناسی ارشد کامپیوتر داشتند )
برام دعا کنید که باقی مراحل هم حل بشه و انشالله بزودی برم سر کار
سپاس

پ.ن :
نظر دهی زیر این مطلب غیر فعال است 



طبقه بندی: دلنوشته ها، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 27 دی 1391 توسط احسان اکابری

برای عزیزی که مثل مادر بزرگم بود فاتحه ای بخونید
امشب رفتم پیشش فقط نفس کشیدنش نشون میداد زنده ست 
الان خبردار شدم که فوت کرده
دلم گرفت
ننه خدا رحمتت کنه


نوشته شده در تاریخ جمعه 17 آذر 1391 توسط احسان اکابری


خطر از بیخ گوشمان گذشت

از اداره اومدم خونه تا خونه رو گاز گرفته

نزدیک بود حلوا گیرتون بیاد خدا نخواست

شانس آوردم که عادت ندارم اول چراغ رو روشن کنم




 امروز ( 18/12/91 )خبردار شدم که این شعرم در ماندگار دیلی یکی از روزنامه های صبح افغانستان چاپ شده
 ( سال چهارم / شمارة یکهزار و سیزدهم / سه شنبه 15 اسفند/ حوت 1391 / 05 مارچ 2013 )
برای قدردانی از مسئولان این روزنامه همین شماره ای که شعرم در اون درج شده رو میذارم برای دانلود


شمع بودم سوختم این دود ، آه آخر است


صبح شد برخیز ای جان، ایستگاه آخر است 


زندگی هر روز دارد سمت پیری می رود


مردن ما انتخابی نیست ، راه آخر است


سیب را از شاخه چیدم شرم آمد توبه را


بسکه با هر گاز گفتم این گناه آخر است


درد دوری از وطن با اهل غربت آشناست

روی بر گردان مسافر این نگاه آخر است


تلخی زخم زبان ها قسمت بازنده هاست


عبرت تاریخ ها بر دوش شاه آخر است


گاه دنیا را خطایی ساده بر هم می زند


گاه بار اولین هم ، اشتباه آخر است


شاعر احسان اکابری










طبقه بندی: اشعار احسان اکابری، 
برچسب ها: شمع بودم سوختم این دود، آه آخر است صبح شد برخیز ای جان، ایستگاه آخر است زندگی هر روز دارد سمت پیری می رود مردن ما انتخابی نیست، راه آخر است سیب را از شاخه چیدم شرم آمد توبه را بسکه با هر گاز گفتم این گناه آخر است درد دوری از وطن با اهل غربت آشناست روی بر گردان مسافر این نگاه آخر است تلخی زخم زبان ها قسمت بازنده هاست عبرت تاریخ ها بر دوش شاه آخر است گاه دنیا را خطایی ساده بر هم می زند گاه بار اولین هم، اشتباه آخر است،
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 7 آذر 1391 توسط احسان اکابری


لبخند ها هرگز ملاک شاد بودن نیست

هر تیشه ای بر دوش از فرهاد بودن نیست

هر جا که باشی منطق آیینه ها این است

در چشم بودن معنی در یاد بودن نیست

ای در قفس افتاده ، افسوس چه را داری؟

بیرون از اینجا درد ما آزاد بودن نیست

از عشق دیگر هر چه می گویند افسون است

آوارگی جز طالع بر باد بودن نیست

هر کس نداند لطفعلی خان خوب می داند

در جنگ پیروزی به پر تعداد بودن نیست

ای سرنوشت شوم ، جام شوکرانت کو ؟

این خانه دیگر در خور آباد بودن نیست


شاعر احسان اکابری





طبقه بندی: اشعار احسان اکابری، 
برچسب ها: لبخند ها هرگز ملاک شاد بودن نیست هر تیشه ای بر دوش از فرهاد بودن نیست هر جا که باشی منطق آیینه ها این است در چشم بودن معنی در یاد بودن نیست ای در قفس افتاده، افسوس چه را داری؟ بیرون از اینجا درد ما آزاد بودن نیست از عشق دیگر هر چه می گویند افسون است آوارگی جز طالع بر باد بودن نیست هر کس نداند لطفعلی خان خوب می داند در جنگ پیروزی به پر تعداد بودن نیست ای سرنوشت شوم، جام شوکرانت کو ؟ این خانه دیگر در خور آباد بودن نیست،
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 8 آبان 1391 توسط احسان اکابری



فرقی ندارد از چرامی یا ز تبریزی *

هر جا که باشی مثل جادو فتنه انگیزی

حتی نسیم کوچه هم دیوانه می گردد

وقتی دو زلف خویش را بر شانه می ریزی

صدبار این بازار را تا انتها رفتم

از بوسه ها بهتر ندیدم گردن آویزی

حالی که دارم بی تو هرشب خوب معلوم است

ایرانم و افتاده ام در دست چنگیزی

با اینکه اخمت هی نمک بر زخم می پاشد

شیرینی و از بوسه های ناب لبریزی

راه تو را با بازوانم خوب می بندم

می ترسم ای آهوی من ناگاه بگریزی

جز چشمهایت هیچکس همراز دردم نیست

ای فتنه ی آخر زمان وقتست برخیزی


شاعر احسان اکابری

*میشه این مصرع رو اینجوری هم نوشت: فرقی ندارد از کجای شهر تبریزی

در ضمن چرام اسم شهری هست که در اون متولد شدم و ساکن هستم





طبقه بندی: اشعار احسان اکابری، 
برچسب ها: فرقی ندارد از چرامی یا ز تبریزی * هر جا که باشی مثل جادو فتنه انگیزی حتی نسیم کوچه هم دیوانه می گردد وقتی دو زلف خویش را بر شانه می ریزی صدبار این بازار را تا انتها رفتم از بوسه ها بهتر ندیدم گردن آویزی حالی که دارم بی تو هرشب خوب معلوم است ایرانم و افتاده ام در دست چنگیزی با اینکه اخمت هی نمک بر زخم می پاشد شیرینی و از بوسه های ناب لبریزی راه تو را با بازوانم خوب می بندم می ترسم ای آهوی من ناگاه بگریزی جز چشمهایت هیچکس همراز دردم نیست ای فتنه ی آخر زمان وقتست برخیزی،
نوشته شده در تاریخ جمعه 3 شهریور 1391 توسط احسان اکابری

در حیرتم ، تو روح منی یا تن منی ؟

ای مثل خواب ساده ی تعبیر کردنی

من را به اوج می بری یکروزعاقبت

امروز اگر چه دور و برم پیله می تنی

زود است باز توبه ی من را بهم زند

رقص نسیم و جلوه ی چین چین دامنی

آنقدر نازکی که جهان در تو ظاهر است

ترسم نگاه هم بکنم ساده بشکنی

با اینکه در سکوت خودم آب می شوم

داری تمام عشق مرا داد می زنی

صد بار از زبان تو بابا شنیده ام *

یک بار کافی است بگو دختر منی*

سخت است آرزوی خودم را رها کنم

تلخ است تن به مرگ سپارد تهمتنی



شاعر احسان اکابری 



برای برادرزاده ام زهرا اکابری که زندگی من رو با ورود خودش زیر و رو کرد


*می خواهم اعتراف کنم عاشق توام
*می خواهم اعتراف کنی عاشق منی



ادامه مطلب
طبقه بندی: اشعار احسان اکابری، 
برچسب ها: در حیرتم، تو روح منی یا تن منی ؟ ای مثل خواب ساده ی تعبیر کردنی من را به اوج می بری یکروزعاقبت امروز اگر چه دور و برم پیله می تنی زود است باز توبه ی من را بهم زند رقص نسیم و جلوه ی چین چین دامنی آنقدر نازکی که جهان در تو ظاهر است ترسم نگاه هم بکنم ساده بشکنی با اینکه در سکوت خودم آب می شوم داری تمام عشق مرا داد می زنی صد بار از زبان تو بابا شنیده ام * یک بار کافی است بگو دختر منی* سخت است آرزوی خودم را رها کنم تلخ است تن به مرگ سپارد تهمتنی،
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 29 مرداد 1391 توسط احسان اکابری


اگر چه بی کس و تنها اگر چه غم زده ایم

همیشه از تو فقط با دروغ دم زده ایم

تو گرم آمدنی ، بی خبر که ما بی تو

قرار جمعه ی این هفته را بهم زده ایم

میان سیرت و صورت چقدر فاصله است

فریب ما نخور آقا ، انار سم زده ایم

برای دین خدا نیست ، درد ما نان است

اگر به سینه وسر زیر این علم زده ایم

گناه ماست که این راه بر شما بسته ست

چه غربتی ست برای شما رقم زده ایم

چو شمر و حرمله با هر گناه کردنمان

چه زخمها به دل اهل این حرم زده ایم

چگونه ندبه بخوانیم ما ، که یک عمر است

که دست بیعت خود را به هر صنم زده ایم

خدا کند که شبیه نصوح توبه کنیم

اگر خلاف شما حرف یا قلم زده ایم


شاعر احسان اکابری







طبقه بندی: اشعار احسان اکابری، 
برچسب ها: اگر چه بی کس و تنها اگر چه غم زده ایم همیشه از تو فقط با دروغ دم زده ایم تو گرم آمدنی، بی خبر که ما بی تو قرار جمعه ی این هفته را بهم زده ایم میان سیرت و صورت چقدر فاصله است فریب ما نخور آقا، انار سم زده ایم برای دین خدا نیست، درد ما نان است اگر به سینه وسر زیر این علم زده ایم گناه ماست که این راه بر شما بسته ست چه غربتی ست برای شما رقم زده ایم شبیه حرمله و شمر با گناه کردنمان چه زخم بر جگر اهل این حرم زده ایم چگونه ندبه بخوانیم ما، که یک عمر است که دست بیعت خود را به هر صنم زده ایم خدا کند که شبیه نصوح توبه کنیم اگر خلاف شما حرف یا قلم زده ایم،
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 9 خرداد 1391 توسط احسان اکابری

این شعر رو امروز دومین بار هست که ارسال میکنم

ظاهرا میهن بلاگ غیرتی شده شعرم رو خودسرانه پاک میکنه


سب ولی نشسته به روی زبان تو

دریا منزه است از آب دهان تو

مثل مگس ندیدن توعیب غنچه نیست

وقتی نجاست است تمام جهان تو

می خواستی به ظن خودت بی بها کنی

خورشید لکه دار نشد با گمان تو

شاهین که هیچ ، نام تو سیمرغ هم شود

هرگز به گرد ما نرسد آسمان تو

این چند روزه نشر اکاذیب کرده اند

سگ برتر است از تو و از دوستان تو

باید فقط به دست مگس کش سپرد تا

یک کس نماند از همه ی دودمان تو


شاعر احسان اکابری






طبقه بندی: اشعار احسان اکابری، 
برچسب ها: این شعر رو امروز دومین بار هست که ارسال میکنم ظاهرا میهن بلاگ غیرتی شده شعرم رو خودسرانه پاک میکنه سب ولی نشسته به روی زبان تو دریا منزه است از آب دهان تو مثل مگس ندیدن توعیب غنچه نیست وقتی نجاست است تمام جهان تو می خواستی به ظن خودت بی بها کنی خورشید لکه دار نشد با گمان تو شاهین که هیچ، نام تو سیمرغ هم شود هرگز به گرد ما نرسد آسمان تو این چند روزه نشر اکاذیب کرده اند سگ برتر است از تو و از خاندان تو باید فقط به دست مگس کش سپرد تا یک کس نماند از همه ی دودمان تو،
نوشته شده در تاریخ جمعه 5 خرداد 1391 توسط احسان اکابری


هنگام غروب جمعه، غم می آید


با اینهمه غصه ، آه کم می آید


هر هفته همین بساط اینجا پهن است


ای شنبه نیا از تو بدم می آید


..............................................................................



ای دوست بیا که درد خنجر نکشد


کار من و دل به دیده ی تر نکشد


برخیز و غم فراق را یکسره کن 


تا وعده به جمعه های دیگر نکشد



شاعر احسان اکابری


پ.ن


این دوتا رو امروز توی فیسبوک بداهه سرودم




طبقه بندی: اشعار احسان اکابری، 
برچسب ها: هنگام غروب جمعه، غم می آید با اینهمه غصه، آه کم می آید هر هفته همین بساط اینجا پهن است ای شنبه نیا از تو بدم می آید، ای دوست بیا که درد خنجر نکشد کار من و دل به دیده ی تر نکشد برخیز و غم فراق را یکسره کن تا وعده به جمعه های دیگر نکشد،
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1 خرداد 1391 توسط احسان اکابری


تو را چه نام دهم من ، فرشته یا که پری ؟

برای من تو خدایی دمیده در بشری

تو می رسی و دلم را ... تلاش بیهوده ست

نمی شود که نبازم نمی شود نبری

اگر تو عیب مرا هم نشان دهی غم نیست

که مثل آینه ها صادقانه می نگری

هنوز بعد تو سرگرم خاطرات توام

تو ای ستاره چه دنباله دار می گذری

برای با تو نشستن اگر چه من هیچم

برای بودن با من تو بهترین نفری

به بوی زلف تو از خویش می روم بی شک 

شبی دوباره اگر شانه ای به مو ببری

تو مثل رودی و من مثل شاخه ای خشکم

خوشم به بودن با تو خوشم به دربدری


شاعر احسان اکابری

شعرم در سایت پارسی زبانان

شعرم در سایت آوای دل

شعرم در سایت شعر نو




طبقه بندی: اشعار احسان اکابری، 
برچسب ها: تو را چه نام دهم من، فرشته یا که پری ؟ برای من تو خدایی دمیده در بشری تو می رسی و دلم را ... تلاش بیهوده ست نمی شود که نبازم نمی شود نبری اگر تو عیب مرا هم نشان دهی غم نیست که مثل آینه ها صادقانه می نگری هنوز بعد تو سرگرم خاطرات توام تو ای ستاره چه دنباله دار می گذری برای با تو نشستن اگر چه من هیچم برای بودن با من تو بهترین نفری به بوی زلف تو از خویش می روم بی شک شبی دوباره اگر شانه ای به مو ببری تو مثل رودی و من مثل شاخه ای خشکم خوشم به بودن با تو خوشم به دربدری،
(تعداد کل صفحات:5)      [1]   [2]   [3]   [4]   [5]  

درباره وبلاگ

سلام
احسان اكابری هستم
ساكن شهر چرام
استان کهگیلویه و بویر احمد
متولد شب یلدای سال 1363
دارای مدرك كاردانی كامپیوتر


با اینکه دارای معلولیت هستم ولی نمیذارم بیماری ها سد راهم بشن

گاهی دلم آنقدر می گیرد که میمیرم
بین من و تو عشق می میرد که میمیرم

....................................................

دلم را برد و با اوراق درهم باز پس آورد
نفس را سینه ی غمدیده با غم باز پس آورد

.....................................................

از اینجا می روی بی آنکه با من سر کنی یک شب
نشد نامهربان درد مرا باور کنی یک شب

.......................................................
دائم به یاد روی توام من ولی چه سود ؟
یادی ز من نمیکنی ای بی وفای من
روزی فرا رسد که بجوئی مرا ولی
جز سنگ روی گور نیابی به جای من

دوستان عزیز من روزانه چند بار نظرات وبلاگم رو بررسی میکنم و در سریعترین زمان ممکن جواب نظرات رو می نویسم برای همین اگر جواب نظر شمارو ننوشتم بدونید که اینترنتم قطع بوده

اگر وبلاگ اجازه نمیده نظر بنویسید باید از طریق فیلتر شکن وارد سایت بشید چون میهن بلاگ گاهی بعضی آی پی هارو مینده و نمیذاره که دیگه نظر بنویسن


موضوعات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
mori
ابر برچسب ها
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

قالب وبلاگ

دانلود فیلم

سایت ساز رایگان

بهراد آنلاین

کلیپ موبایل

دانلود فیلم

نرم افزار موبایل

قائم پرس

دانلود نرم افزار